روانشناسی مدرن

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا. سخنی از کاترین پاندر

اونی که نور امیده

میگن از خدا رسیده

تو سیاهی شب من

اون مثِ صبح سپیده

اون اونی که سه حرفه اسمش

اگه بشکنه طلسمش

من دوباره جون می گیرم

اون نباشه من می میرم


فحش میدی، باز توهین می کنی، تو می خوای حرف خودت رو به کرسی بنشونی، منم حرف خودم رو،

یادته میگفتی مامان میگه نسل دخترهایی مثل مهسا منقرض شده؟

چون حرف هام از نوع منقرض شده ها بود میگی حرف هام الکی بود،

تو که من رو پیش فامیل معرفی کرده بودی، تموم دوست هات من رو میشناختن، پس چرا این طور می کردی؟

حالا من اون اول یک حرفی زدم گفتم هر اتفاقی افتاد من به جون میخرم، تو دیگه چرا سو استفاده کردی؟

به من میگی از زندگیم برو کنار، ولی اون موقع که من تموم زندگیت بودم چرا اون همه آدم توی زندگی مون بودن؟

یادت رفته چقدر از آزار و اذیت هاشون پیش من شکایت می کردی؟ میگفتی از دستشون خسته شدی؟ ولی چرا بهشون حرفی نمیزدی؟

از دست اونا عصبانی بودی ولی این من بودم که باید سرش داد میزدی؟

از یکی دیگه ناراحت بودی چرا سر من خالی میکردی؟

میگفتی هر کی جای تو بود دو هفته تحملم نمیکرد، دقیقاً هم همین طوره، ولی من چی؟

حتی در برابر داد و بیدادهات کوچیک ترین اعتراضی نمیکردم و با ملاطفت آرومت میکردم،

من که بهم میگفتی معلم اخلاق هستم حالا شدم بی عقل؟

من عقلم سر جاش هست، اگه نبود الان شغل من این نبود،

چطور توقع داری آروم باشم وقتی این همه در حقم نامردی کردی،

همیشه حرف هات با هم تناقض داشتن، هیچ وقت حرفت یکی نبود،

جمعه هم بعد از اون همه حرف بد که به من زدی، توی جواب دادن به سؤال آخرم ناتوان موندی و فقط گفتی همه به کنار، الان نمیخوامت،

امر به معروف و نهی از منکر میکنم تا بعدها که تو پیشگاه خدا موندیم، بگم خدا من بهش گفتم خودش گوش نکرد،

باشه من شعور ندارم، ولی تو که داری چرا این طور برخورد می کنی؟

نمیدونم چی بگم، چون هر چی لازم بود رو تا حالا بارها بهت گفتم،

این که تو ظرفیت درک من رو نداری، ننداز گردن نادان بودن من،

اون موقع هم برات مثل یک آدم نبودم، برات فرشته بودم،

بی صبر و کم حوصله ای،

این هم خودش یک نوع اختلال هست،

منم بیش از اندازه صبور هستم،

ولی این بی تفاوتی های تو بود که همه چیز رو به این جا کشوند، نه نگو،

از طرفی بهتره اون غریبه هایی هم که پاشون توی زندگی مون بود بدونن بین من و تو چی گذشت، چون مهم هست که بدونن، پس بابت این که به فردی حرفی زدم شاکی نباش،

عیب و ایراد خودت رو گردن من ننداز،

من و تو هیچ مشکلی به جز این یک مورد نداشتیم،

تو که من رو به همه نشون داده بودی، پس همین یک کار رو هم انجام می دادی و مزاحم ها رو از زندگی مون بیرون میکردی، این قدر کار سختی بود؟

من دلم از این پره،

چطور دلت میاد بهم بگی هر بلایی که سرت میاد حقته؟

وقتی اسمت و تموم اتفاقاتی که بینمون گذشت یادم میاد اشک از چشم هام سرازیر میشه،

آدم ها از نظر تو عقل دارن، شعور دارن،

ولی از نظر من، آدم ها درک دارن، احساس دارن،

تو که اشک های من رو میبنی و در عین حال برام از خدا میخوای که بمیرم، دل نداری؟

بازم میگم این جا سکوت می کنم، چیزی نمیگم، گفتنی ها رو گفتم، اون ها هم اگه عاقل باشن میفهمن واقعاً این حق من بود که با تو باشم، تو در حقم بد کردی، اگه هم بی تفاوت باشن، پس حتماً میخوان خودشون هم یک ضربه ی این چنینی از تو بخورن،

شعر نویسی رو هم میخوام دوباره شروع کنم و با خواننده ها در میون بذارم،

مطمئناً روزی میرسه که شعرهای من رو از زبان خواننده ها میشنوی،

مطمئنم یک روز این اتفاق میفته،

هیچ وقت من رو به اسم خودم صدا نزدی،

از اسم ماه کوچولو خیلی خوشم میومد، با مهسایی،

دسته گلت رو هم تا آخر عمر نگه میدارم،

اینم یادم میمونه که من تنها کسی بودم که بهش گل داده بودی،

باز هم بهت یاد آور میشم، اون دنیا باید جواب تک تک این سؤال ها رو پس بدی،

تلاش کن بنده ی خوبی برای خدا باشی تا اون جا گرفتار نشی،

خدایا خودت راه درست رو به همه نشون بده،

الهی آمین،

انشاالله همه حرف هم دیگه رو درک کنیم.

Dr. Mahsa

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak