روانشناسی مدرن

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا. سخنی از کاترین پاندر

زمانی یک محصل مشتاق بود که می خواست خرد و بصیرت را به دست آورد. در پی تدبیر، نزد سقراط خردمندترین مرد شهر رفت. سقراط مسن بود و معلوماتی در باب بسیاری مسائل داشت. آن پسر از دانای شهر پرسید چگونه می تواند به چنین تب ی استادی دست یابد. چون سقراط مردی کم حرف بود ترجیح داد صحبتی نکند و فقط با مثالی پاسخ او را بدهد.

او پسرک را به ساحل دریا برد و در حالی که هنوز لباس هایش را بر تن داشت مستقیم به داخل آب رفت. او عاشق این بود که کراهایی این چنین غریب انجام دهد، مخصوصاً وقتی که قصد اثبات موضوعی را داشت. آن شاگرد به سرعت از دستور او پیروی کرد و به داخل دریا قدم گذاشت و به سقراط در جایی که آب دقیقاً زیر چانه ی آنان بود ملحق شد. سقراط به چشمان محصلش عمیقاً نگریست و سر او را با تمام قدرت به زیر آب فشار داد.

متعاقب آن، کشمکش در گرفت و درست پیش از آن که جانی گرفته شود، سقراط اسیرش را رها کرد. پسر سریعاً سرش را از آب خارج کرد و با حالت خفگی از آب شور و نفس نفس زنان، به اطراف به منظور پرسش کردن و تلافی کار سقراط نگریست. شاگرد حیرت زده دید که پیرمرد صبورانه در ساحل منتظرش است. وقتی شاگرد به ماسه ها رسید، خشمگینانه فریاد زد: « چرا سعی کردی مرا بکشی؟ » مرد دانا به آرامی با سؤالی پاسخ او را داد: « پسر وقتی زیر آب بودی، و اطمینانی از فردای خود نداشتی، چه چیزی را بیش از همه در دنیا می خواستی؟ »

شاگرد چند لحظه تأمل کرد، بعد به بینشی رسید. به نرمی گفت: « می خواستم نفس بکشم. » سقراط که حالا با لبخندی بزرگ موضوع را برای پسرک روشن می کرد دلجویانه به پسر نگاهی کرد و گفت: « آها، وقتی خرد و بصیرت را به شدت تنفس کردن خواستی، آن زمانی است که آن را به دست خواهی آورد. »

( بازگویی از اریک ساپرستون )

Dr. Mahsa

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak