روانشناسی مدرن

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا. سخنی از کاترین پاندر

«زندگی همچون راندن دوچرخه ایست. تا زمانی که پای شما روی پدال می باشد،
قدرت و سرعت خود را از دست نمی دهید. »

( کلود پیر، نماینده کنگره ی امریکا Claude Peper )

همیشه خدا را همچون داوری تصور می کردم که حساب خطاها و اشتباهات مرا داشت. به این ترتیب، فقط او می دانست که بعد از مرگ آیا سزاوار بهشت هستم و یا می بایست به جهنم بروم؟ او همیشه مانند رئیسی بیرون آن جا می ایستاد.

وقتی او را دیدم، تصویرش را به خاطر آوردم. اما به راستی شناختی از او نداشتم. مدتی گذشت و با گذشت زمان، احساس کردم روز به روز میزان قدرت من در زندگی افزایش می یابد. به نظر می رسید زندگی همچون یک مسابقه ی دوچرخه سواری است با یک دوچرخه ی دو ترکه که لحظه ای متوجه شدم، خدا پشت سر من نشسته و یاریم می کند تا به سرعت پدال بزنم.

نمی دانم چه موقع بود که خدا پیشنهاد کرد تا جایگاه خود را تغییر دهم، اما زندگی همیشه در یک روند پیوسته ای جریان ندارد.

حرکت در مسیر زندگی با نهایت سرعت و قدرت من بسیار هیجان انگیز می نمود. زمانی که کنترل دست من بود، به خوبی می دانستم که باید در کدامین مسیر حرکت کنم. هرچند خسته و یکنواخت بود، اما قابل پیش بینی بود. همیشه در مسافت های کوتاه چنین چیزی ممکن بود.

اما زمانی که کنترل در دست خدا بود، او به سرعت تغییر جهت می داد و از مسیرهای میان بر هیجان انگیز، قله ی کوه ها، از میان صخره ها و سنگلاخ ها، با سرعت سرسام آوری که نفس انسان را می برید، حرکت می کرد و تنها کاری که از دستم بر می آمد، گوش دادن دقیق به رهنمودهای او و پدال زدن بود.

گاهی به نظرم غیر منطقی می رسید، اما او مرتباً می گفت: « پا بزن، پا بزن.» من نگران و هراسان پرسیدم: «مرا کجا می بری؟ »

او خندید و چیزی نگفت.

در لحظه ی به خصوصی، احساس کردم که براستی به او ایمان آورده ام.

به زودی زندگی یکنواخت و خسته کننده ی خود را فراموش کردم و دل به دریا زده و ماجراجویانه، پیش رفتم.

شاید هرازگاهی بیم و هراس خود را آشکار می کردم و او به سمت عقب بر می گشت
و دستم را به نرمی لمس می می کرد.

او مرا پیش انسان هایی برد که هدایایی برای من داشتند که در مسیر زندگی نیازمند آن ها بودم.

ارمغانی از سلامتی، شادی و باور و ایمان.

آن ها با صداقت، هدایای خود را به من ارزانی داشتند تا به سفر خود ادامه دهم.

سفر ما، سفر من و خدا.

باز دوباره ایستادیم، او گفت: این هدایا را به دیگران ببخش. این ها بار اضافی هستند و تحمل سنگینی آن ها طاقت فرساست.

پس هدایا را به انسان هایی که بر سر راه خود می دیدم، تقدیم می کردم. متوجه شدم هرچه بیش تر می بخشم، باز دوباره دریافت می کنم.

اما بار سفر ما سبک تر می شد.

در گام های نخست، او را باور نکردم.

فکر کردم شاید زندگیم را نابود کند.

اما او رمز و راز دوچرخه سواری را خوب می دانست.

او می دانست که در عبور از پیچ های تند، چگونه باید خم شده و در مسیرهای پر از سنگ و مانع چگونه جهش کرده و خود را به مسیر صاف و راحت تری برساند و در گذرگاه های هراس انگیز و خطرناک، چگونه برای کوتاه تر کردن مسیر پرواز کند.

من آموختم که سکوت کرده و در خطرناک ترین و حساس ترین موقعیت ها با ایمان به او فقط پا بزنم و پیش بروم. به تدریج به آرامش و امنیتی رسیدم که حتی از مناظر زیبا و وزش نسیم ملایمی بر چهره ی خویش، لذت می بردم. زیرا او همراه و همسفر پرقدرت و شاد من، همیشه در کنارم بود، یعنی «نیروی برتر من».

زمانی که خسته و درمانده شدم و تصور کردم که قدرت و توان ادامه دادن را ندارم، او فقط لبخند می زد و می گفت: «تو فقط پا بزن. »

( از یک نویسنده ناشناس ) 

Dr. Mahsa 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak