روانشناسی مدرن

همیشه به کسی تکیه کنید که به کسی تکیه نکرده باشد و او کسی نیست غیر از خدا. سخنی از کاترین پاندر

امروز اولین استاد بدرود رو گفت و یکی از کلاس ها به پایان رسید،

از اول ترم نسبت به کلاس جامعه شناسی بی علاقه بودم، من رو یاد تبریز می انداخت و وقتی کلاس پر شور جامعه شناسی رو با استاد مبارک توی ذهنم مرور میکردم، نسبت به این کلاس منزجر میشدم،

دیروز تولد فائزه بود، دوست اول ابتدایی، امروز هم تولد سارا دوست نسبتاً جدید ولی در حد بقیه دوست هام خوب و مورد احترام،

چند روزی بود بارون میومد، امروز آفتاب میره و میاد، احتمالاً باز بارون رو خواهیم داشت،


چند روزی بود بارون میومد، امروز آفتاب میره و میاد، احتمالاً باز بارون رو خواهیم داشت،

خیلی خوبه محبوب دیگران باشی، ببینی دید همه به تو نسبت به بقیه آدم ها فرق داره، خیلی راحت باهات خو میگیرن و خیلی خوبه که نیرویی در تو وجود داشته باشه که این حس باعث بشه همه بهت کشش پیدا بکنن،

از نوزاد کوچیک گرفته تا آدم هایی که برای اولین بار باهاشون ارتباط برقرار میکنی،

بچه ی کوچیکی که دفعه اول فقط بهش لبخند میزنی و واسه چند لحظه در آغوش میگیریش وقتی دفعه بعد دیدت بدون این که حواست باشه با حرکات چشماش دنبالت میکنه و با قان و قون کردن صدات میکنه،

این که ببینی مورد اعتماد اقوامی و حلال مشکلاتی،

حتماً الان میگید پس با این همه عزت و احترام و عشقی که اطرافیان بهت دارن پس چرا همیشه می نالی؟

آره نالیدن داره،

بعضی ها هستن واقعاً دوستت دارن، مثل دوستام، نمونه اش خود فائزه، سیزده ساله که با هم دوستیم ولی دریغ از یک بار جر و بحث، با این که هر کدوممون توی یک فاز جداگانه ایم ولی درک متقابل داریم،

فکر کنم واسه این باشه که چون از بچگی با هم دوست بودیم ولی خب جدا از هم بودیم،

این جا لازمه یه ولی بیارم،

ولی لازمه دور خودت یک دایره بکشی و نذاری کسی وارد دایره ات بشه و خودت هم بیرون از اون محدوده نری،

هر کسی هر چقدر هم دوستت داشته باشه، وقتی پای منفعت خودش در کار باشه دیگه عشق رو از یاد میبره،

این جا اونه که میخواد برگ برنده رو توی دست بگیره و حاضره جلوی پیشرفت تو رو بگیره تا خودش به مقصد برسه،

پس هر کسی، هر چقدر هم خوب باشه و دوستت داشته باشه بذار توی اون محدوده بمونه، پاتو جلوتر نذار،

من و فرزانه، با این که هجده سال اختلاف سنی داریم و عقایدمون هم توی بعضی موارد متفاوته، ولی باز با این حال ( خل وضع بودنمون ) عین هم میمونه، همون نیروی کشش، برای همه تعجب آوره،

یه چیزای دیگه هم هست گوش کن، اون روز استاد چیز جالبی گفت، یک آدم رو نمیشه شناخت چون . . . . .

چون شاید یک نفر در حرف خیلی روشن فکر و با سواد به نظر بیاد ولی این معلومات به خودی خود مهم نیست، موقعی مهم هست که در حیطه ی عمل هم به همون گفته ها توجه بشه،

+ الان روی صحبتم با توء، جالبه از نظر تو من به حرف هام عمل نمی کنم و از نظر من هم تو به گفته هات عمل نمیکنی، البته این خصلت تو همیشگیه و این خصلت من در مواقع خاص،

ناراحت نشو ولی هنوز تو دوره ی نوجوانیت گیر کردی و هنوز داری با بحران هات کلنجار میری، نترس دوران نوجوانی تا سی سالگی تخمین زده شده، هنوز فرصت داری، ولی میدونی چی فکر من رو به خودش مشغول کرده؟ این که هر کی کارش گیر بود برای مشاوره میومد پیش من و تو، ما که بلدیم لالایی بخونیم چرا خودمون خوابمون نبرد؟ فکر نمیکنی اگه همه اونایی که بهشون مشاوره دادیم بفهمن چجور تو سر و کله هم زدیم بهمون میخندن؟

به خدا دیگه نمی دونم چی باید بهت بگم، ولی از همون اول میخواستم بهت بگم یک آدم سست عنصر هستی ولی نمیخواستم دلت رو بشکنم ولی واقعاً تکلیفت با خودت و بقیه مشخص نیست،

خیلی حرف ها دارم برات بزنم ولی جاش نیست،

اون دنیا به اندازه کافی دوباره قرار هست بگیریم موهای همدیگه رو بکشیم و تو فحش بدی و منم فقط نگات کنم،

کاش فقط میدونستی هنوز با وجود اون همه بی احترامی که به من کردی، وقتی اسمت میاد دلم میلرزه و سیل اشک هام جاری میشه،

نه تو معنی عشق رو میدونی نه اطرافیانت،

ببین چقدر به خاطرت سوختم، ولی هیچ کی برات نسوخت، تو هم واسه کسی خودت رو نفروختی،

ببین چه روح بزرگی دارم که تونستم در برابر این همه کارهای غیر انسانی تو مقاومت کنم،

+ باز کوله بار بستی رفتی سفر زیارتی،

آخه وقتی تو قرار نیست آدم بشی الکی ادای آدم های مؤمن رو درنیار،

وقتی دستت رو تو فامیل رو کردم و به همه نشون دادم چه آدم پستی هستی، اون وقت از خدا طلب کمک کن،

زندگی همه فامیل رو به هم ریختی خجالت هم نمیکشی، با کمال وقاحت هم به این کارهات ادامه میدی،

صبر کن، نمیدونم دقیقاً تا اون روزی که من پیش بینی کردم چقدر مونده ولی از خدا میخوام هر چه زودتر این اتفاق بیفته،

از این که بابا هیچی نمیدونه دارم احساس خفگی میکنم،

میخوام ببینم وقتی رابطه ات با خانواده ما هم قطع بشی دیگه کی برات باقی میمونه؟

+ خدایا بنده هات چقدر ساده ادعای بندگیت رو میکنن،

دروغ میگن، ریا می کنن، زندگی مردم رو به هم میریزن، بعد تقصیر رو میندازن گردن هم دیگه،

خوبه تو توی این دنیایی و هر جایی میشه پیدات کرد،

پناه بی پناهانی، هر چند تمام اون هایی هم که ادعای بی پناهی میکنن، بی پناه نیستن،

دیگه هر چی باشه تو خدایی و خودت بهتر بنده هات رو میشناسی،

+ مهریارم، وقتی که بزرگ بشی و گذرت به این جا بیفته، مطمئنم خیلی چیزها برات مثل یک علامت سؤال میشه، نترس، راه و رسم این زندگی رو خوب بهت نشون میدم، تو وقتی وارد زندگیم میشی که به اندازه کافی تجربیاتم رو در مورد این موجودات عجیب جمع آوری کرده باشم تا تو دیگه گرفتار این جور آدم ها نشی،

این روزها چند چیز بهم امیدواری میده:

1_ آخر هر چیزی خوبه، اگه خوب نشد بدون هنوز آخرش نشده،

2_ اگه یکی دلت رو شکست، صداش رو در نیار، یک رو دلش میشکنه، صداش در میاد،

3_ یک اختلال عصبی ( مثلاً غم و ناراحتی ) رو بیش تر از چهار ماه طول نده، بیش تر بشه به جسمت آسیب میزنه،

4_ تا وقتی بخوام به خاطر از دست دادن تو گریه بکنم، برگ برنده دست توء، پس از این به بعد گریه هام رو قطع میکنم و منتظر میمونم تا قانون طبیعت به کار بیفته،

5_ گاهی وقت ها، خدا از پشت اون ابرها میومد بیرون و گوشم رو محکم می گرفت و داد میزد:

آهای، بگیر بشین سر جات، این قده غر نزن، همینه که هست،

بعد یک لبخند میزد و آروم توی گوشم میگفت:

همه چیز درست میشه . . . . .

+ انشاالله، الهی آمین.

Dr. Mahsa

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak